خرید بک لینک

درباره سایت

خاطره بازی های آرام

امکانات وب

خاطره‌بازی‌های آرام

نوشته می شوم تا پاکم کنی

سه سال پیش تو این لحظه‌ها با بابا از ته دل خوشحال بودیم. چقدر آرزوشو داشتیم. چقدر خوشحالم که بابا تجربه‌ش کرد.

جام جهانی که شروع شد یه مدت بود شیمی‌درمانیم تموم شده بود، می‌گفتن استرس بازیا برام بده. ولی نگاه نکردنشم استرس کمتری نداشت. بازی اول آرژانتین رو تو آزمایشگاه دیدم. با اعصاب خرد برگشتم خونه. بابا زنگ زد ببینه فهمیدم یا نه، عصبانی بودم و پشت سرهم غر می‌زدم. بابا خودشم ناراحت بود اما دلداریم می‌داد، می‌گفت دوتا بازی بعدی رو می‌برن می‌رن بالا، می‌گفتم تیمی که از پس عربستان برنیاد چه جوری می‌خواد قهرمان جام جهانی بشه؟ می‌گفت ها بابا می‌شه، تو دل خودمم یه امید عجیبی بود. بازیای بعدی جوری استرسم زیاد می‌شد که مجبور می‌شدیم قطع کنیم و بعد آروم شدنم برگردیم. مانی فیلم و سریال می‌ذاشت تا سرم گرم بشه و نمی‌شد، تا هر بازی تموم می‌شد جون به لب می‌شدم، صد بار گوشی چک می‌کردم. هر بار وسط نیمه بابا زنگ می‌زد و خبر میداد که چه جوری بوده. هر بار بعد بازی زنگ میزد بلند بلند حرف میزدیم و می‌خندیدیم و از لحظه‌ها و استرس بازی می‌گفتیم و می‌گفت دیدی گفتم می‌بریم. از جزئیات بازی برام می‌گفت و از بازیشون تعریف می‌کرد تا دلم گرم شه.

بازی آخر دیگه نمی‌خواستم نصفه نیمه نگاه کنم، با اینکه استرس از همه بازیای قبلی بیشتر بود ولی یه نیرویی میگفت اینو باید ببینی. بدون اینکه به مانی بگم صدای گوشی رو بستم و نشستم به دیدن، رد که می‌شد تو نگاهش یه تعجبی بود، بعدا می‌گفت هی با خودم میگفتم چرا گوشی رو افقی گرفته اما صدا نداره، تا سوت نیمه خورد بابا با خوشحالی زنگ زد، مانی فهمید، چپ چپ نگام می‌کرد، دلش نمی‌اومد بگه نگاه نکن، ولی میگفت حالت بد می‌شه، هر کاری کرد گفتم نمی‌تونم اینو نگاه نکنم، بابا هم می‌گفت خیالت جمع بردیم با آرامش نگاه کن، میگفتم می‌ترسم، میگفت نترس من نشستم، چیزی نمی‌شه. وقتی گلای مساوی رو خوردیم گفتم دیدی بابا راست می‌گفتم، بازم می‌گفت صبر کن. همیشه همینو می‌گفت، من نشستم که ببرن.

آخ.... تا پنالتی آخر گل شد بابا زنگ زد، من گریه می‌کردم، بابا می‌خندید.. چقدر.. چقدر منتظرش بودیم، دوازده سال، چهار تا جام جهانی، همیشه هم بابا می‌گفت بالاخره می‌بره.

تو این سه سال بیشترین چیزی که تو اینستاگرام دیدم ویدیوها و ری‌اکشنای این بازی بوده، و صدای "وا مونتیل... وا مونتیل...گل....... آرژنتینا کمپیون دل موندو، آرژنتینا کمپیون دل موندو..." و اشک.. اشک..

چقدر خوشحالم که همچین لحظه‌ای رو با هم تجربه کردیم بابا

ابزار وبمستر

برچسب: نویسنده: ایلیا حبیبی تاريخ: شنبه 27 تير 1405 ساعت: 0:50

صفحه بندی